تبليغاتX
شهر سلمان - یک شب به یادماندنی!

به وبلاگ خبري تحليلي شهر سلمان ، اولين روزنامه ي الكترونيكي شهرستان كازرون خوش آمديد                 ایام سوگواری بانوی دو عالم ، دخت پیامبر خاتم حضرن زهرا (س) بر هم شهریان عزیز تسلیت باد                                 مطالب نویسندگان وبلاگ در خرداد ماه : تمدن شناسی ایرانی و نوآوری / ابراهیم فیاض ، 48 ماه پشت میز شلجمی شورای شهر- قسمت آخر / علی اکبر فرشته حکمت ، بوی عطر خدا / شهید نصرالله ایمانی ، نفقه ی زن / احمد مولایی ، انتفاضه ی استقبال از اولوالامر / یک شهروند کازرونی ، ممقلی از کدام در وارد مجلس می شود ؟ / طنزنویس ، ابراهیم کازرونی / علی بته کن ، شخصیت در کلام سلمان فارسی / محمد حسین مرحمتی زاده ، وضعیت حمل و نقل عمومی در کازرون / امیرخسرو شجاعی ، تداخل برخی پیاده رو ها با خیابان / محمد عباسی ، زیر سقف بازارهای کازرون – 8 / ف . ح ، کازرون و کم آبی ، چرا ؟ / علی اسدزاده                 کابران محترم جهت خواندن آخرین مقالات نویسندگان وبلاگ به ستون سمت چپ مراجعه نمایید                

 

امروز 20/5/85 است. نمی دانم بنویسم یا نه؟ ولی چرا ما هر وقت بلایی به سرمان بیاید صدایمان در می آید و همین بلا یا سخت تر از آن سرکس دیگری اگر هم که متأسف شویم ولی کاری هم انجام نمی دهیم؟ وای به روزی که تر و خشک به پای هم بسوزند که آن موقع است که نه راه پیش داریم و نه راه پس و حسرت می خوریم که چرا کاری نکردیم که این بلا آمد و هیچ بلایی بدتر از بی آبرویی نیست. پس بیایید تا آبرو داریم حفظ آبرو کنیم...

چرا هر وقت جوانان کازرون برای سفر یا کار یا خدمت به جایی می روند، تا دیگران می فهمند اهل کازرون هستند می گویند وای وای چرا، چرا؟

2- سرهنگ رادان گفتند: نیروی انتظامی قاطعانه با اشرار برخورد می کند و با خیال راحت به تفرجگاها بروید.

3- خانواده های مذهبی؛ آدم به جایی تفریح می رود که هم زیارت باشد و هم سیاحت و ...

سه شنبه 16/5/85 صبح ساعت 5 با خانواده و اقوام به سمت امامزاده سیدحسین حرکت کردیم و در کنار سرآب اردشیر ساکن شدیم. خوشحال بودم که دیگر خبری از قلیان فروش ها نیست. کم کم هوا گرم می شد. جوانانی به دور هم گرد آمدند. چند تایی هم شب را همانجا سپری کرده بودند. از شکل ظاهرشان حس خوبی به آدم دست نمی داد. موهای بلند، یقه های باز، شلوار کُردی، کفش های پشت خوابیده، سیگار و قلیان به دست، گوشی هایی که دائم ترانه می خواند و گاه از خانواده ها عکس می گرفت. با موتورهایی که معلوم نیست چطور به دست آمده که با آن از پله ها پایین و بالا می روند. بی هیچ دغدغه ای کنار خانواده ها می نشینند و خانواده ها را می آزارند. در این حال بود که سه مأمور نیروی انتظامی آمدند. به محض ورود آن ها بعضی جوان ها متفرق شدند و مأمورین به آن ها که مانده بودند تذکر می دادند. حتی دکمه های لباس یکی از آن ها را بستند و متفرق شان کردند ولی همین که مأمورین رفتند دوباره برگشتند. برای نماز که رفتیم متأسفانه نه امام جماعتی، نه اذان گویی و در همین حال بود که اذان به وسیله رادیو پخش شد!

برای شنا که رفتیم سه جوان که در حدود 20 الی 23 سال بیشتر نداشتند، بودند و هندوانه می خوردند و پوست و تخم آن را به آب می ریختند به همراه ته سیگارهای خود. عصر که شد جای خود را تغییر دادیم و به کنار آبی که برای به سوی می رود، آمدیم در کنار پل فلزی. هوا که تاریک شد پروژکتوری که نور پایین راتأمین می کند و زیر درختان در کنار رودخانه را روشن می کند خاموش بود. فقط پروژکتور بلند روشن بود که به علت بلندی آن و کوتاهی درختان اصلاً قادر به تأمین روشنایی پایین نیست و گاه و بیگاه چیزهایی مثل شبح در تاریکی تردد می کردند دقت که کردیم همان جوانان بودند که با لباس مشکی از سیم خاردارهای باغ پایین سراب اردشیر عبور می کرد. نمی دانم در آن تاریکی چه می شد؟ ولی یک خبرهایی بود. قرار گذاشتیم که تا صبح نخوابیم و پسران طایفه مثل زمان سربازی پست بدهیم. از یک سو پشه ها به ما نیش می زدند، تاریکی وهم می آورد و از سوی دیگر جوانانی که در کنار خانواده ما بساط ورق و نوار پهن کرده بودند. ساعت که به 11 شب رسید، مردم رفتند و فقط ما که حدود 35 نفر بودیم و چند پسر که قلیان می کشیدند و گاه و بیگاه قهقهه می زدند و چند خانواده غریب مانده بودند و عده ای از جوانان ها که چند سرباز هم میان آن ها بودند شروع به ترانه خوانی کردند. ساعت 12 شب به بعد که پدرخانمم که سرهنگ سپاه است رفت و تذکر داد که آن ها ساکت شدند و بعد متفرق. خوشحال شدم که رفتند ولی به ناگهان صدایی دلخراش آمد. جوانیکه معلوم نبود روانی است را دوره کرده بودند، لباس را از تنش بیرون آوردند و یکی او را به داخل آب پرت می کرد و دیگری بیرون می آورد و او نعره می کشید و می لرزید. کم کم عده جوان ها به حدود 20نفر رسید. آن جوان کم عقل را به آب انداخته و هر کدام از طرفی سنگی می زد. روی او آب می ریختند. او را خوابانیدند و با دمپایی بدنش را کیسه می کشیدند. داشتیم منفجر می شدیم. به فکر چاره افتادیم. مشکل گشا که هست پلیس 110. تماس گرفتیم با هزار امید. جواب چه بود شما با چه جرأتی شب را آنجا مانده اید بیایید بالا در پارکینگ ورودی بخوابید ماشین گشتمان می آید سرکشی. ولی ای کاش فقط صدای آژیرش می آمد؟

بله آن قدر او را آب دادند تا بالا آورد و به زور از آب بیرون آمد. آن جوان مثل بچه کوچکی می لرزید . گریه می کرد. او را به تاریکی بردند و نمی دانم با او چه شد که وقتی برگشت سر حال شده بود...

بله. بوی گند این جوان ها که حکایت از شرب خمر داشت، بساط ورقشان و به تاریکی رفتنشان در کنار امام زاده ای که از شهرهای مختلف به زیارتش می آیند تا حالا نیز ما را رنج می دهد. آن شب تا به صبح نمی دانم چطور گذشت. دیگر سوزش نیش پشه ها را فراموش کرده بودیم. صبح به یکی از دست اندرکاران امام زاده گله کردیم گفت: بروید خدا شکر کنید که بلایی به سرتان نیامده چون تعدادتان زیاد بود جرأت نکرده اند و گرنه .... مصیبت.

آن روز یکی از اقوام که بچه شیراز بود وبه دعوت ما آمده بود تا حال و هوایی عوض کند گفت: از ترس، شب تا به صبح خواب به چشمم نرفت و دیدیم که مواد مخدر رد و بدل میکردند.

بله روز 17/5/ 86 چهارشنبه تا به عصر حتی یک تن از نیروی انتظامی نیامد که شب  قبل چه شده است؟ مثل این که این چیزها عادی شده است!!! چندی قبل کاروانی از خورموج که برای زیارت مشهد مقدس به این جا آمده تا استراحت کنند و بروند با همین جوان ها آن ها را بی آبرو کردند. می گفتند نیروی انتظامی از ما می ترسد. صحبت این ها بماند ولی آیا در حکومت علی (ع) این رسمش است؟ چرا این روستا نباید مثل روستای بشاگرد باشد؟ چرا مسجد و اذان گو و امام جماعت ندارد؟ و چرا مسوولین خوابند؟ چرا بعضی جوانان این منطقه این گونه اند؟ چرا فریادرسی نیست؟

چرا نیروی انتظامی که مرزهای کشور را کنترل می کند، شهید می دهد و ایثار می کند از کنترل یک روستا عاجز است؟ گفتند: چرا با پاسگاه شاپور تماس نگرفتید؟ نمی دانم کجا شماره تماس را نوشته اند! چرا مذهبیون شهرمان به خواب رفته اند؟ بسیج کجاست به یک یا علی اوضاع را در دست بگیرد؟ مشکل امامز اده سیدحسین این است که پول دارد و گرنه اگر پول و منابع طبیعی نداشت هم خود اهالی هم نیروی انتظامی و هم اداره اوقاف و دیگر ارگان ها کمک می کردند. نباید یک پاسگاه در این روستا باشد و یا حداقل کیوسکی که قبلاً نیروی انتظامی در آن بود فعال شود؟

چندی پیش در هفته نامه بیشاپور خواندم که رییس اداره ارشاد به هنرمندان فرموده بود که چهره شهر را فرهنگی کنید. جناب آقای مرحمتی تشکر: ولی آیا کسی که می خواهداز کازرون چهره فرهنگی به یاد داشته باشد اگر در سر راه برای استراحت  در امامزاده سیدحسین و غیره بماند چه تحفه ای از کازرون خواهد برد؟بله اکثر روستاهای ما در طول سال شاید فقط در ماه مبارک رمضان و یاماه محرم و صفر روحانی را به چشم ببینند تا ارشادشان کند. چرا نباید هر روستای ما یک روحانی متخصص به خود و مسجدی آباد داشته باشد؟ فکر نمی کنید هزینه این کارهای فرهنگی خیلی کمتر از کنترل فساد و نابودی جوانان باشد؟ هر کدام از این جوانان گل های این شهرستان هستند چرا مایه افتخار این شهر نباشند؟ و امیدواریم همچنان که بساط قلیان و غیره برداشته شد شاهد برچیده شدن این قضایا هم باشیم.

محمودیان

هفته نامه بيشاپور: شماره 77، 29 مرداد 1386

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:25  توسط سرویس خبری  |