شهید نصراله ایمانی : هر لحظه آتش دشمن زیادتر می شد. رضا قدرت بدنیش خیلی ضعیف بود، ولی ایمانش استوار و محکم بود و دائم زیر لب تبسم می زد. مسافت زیادی پیموده بودیم. تفنگم پر از شن شده بود و در فکر این بودم اگر لازم شود چکار بکنم. فقط دو نارنجک بیشتر با خودم نداشتم. در یک لحظه رضا دو سه مرتبه چرخید و خود را پشت تپه کوچکی از شن رساند. کمی وضع را بررسی کرد، نور آفتاب از روبرو می تابید و هدف از خوب مشخص نمی کرد. ولی کوچکترین حرکت ما دشمن را خوب متوجه می کرد. در همین موقع خمپاره ای بین من و رضا زمین خورد. صدای انفجارش گوشهایم را برای مدتی کر کرد. برای چند لحظه ای رضا راندیدم و در میان دود و خاک بر روی شن ها دراز کشیده بودم. سعی می کردم ارتباطم با خدا تداوم داشته باشد. بعد از این که هوا صاف شد و دودها از بین رفتند، رضا گفت متأسفم موفق نمی شویم و بعد خسته و وامانده مقداری از راه را برگشتیم تا به نوک ابتدایی خاکریز که در باغ خرما بود رسیدیم. زیاد تشنه بودم. آب هم کم بود. از قمقمه برادری قدری آب خوردم بعد رضا گفت: مهمات آماده کن. خرجها را سریع به عقب موشک می پیچیدم و رضا هم زود شلیک می کرد. اصغر گندمکار در باغ آرپی جی می زد و رحیم قنبری هم با تفنگ 57 شلیک می کرد. دشمن هر لحظه نزدیکتر می شد و آتش خمپاره های ما و تیربارها هم شدت گرفت. تانک های مزدوران یکی بعد از دیگری هدف می رفت و طعمه حریق می شد. نفرات پیاده دشمن یکی پس از دیگری کشته می شدند، در این حمله از ارتش خبری نبود. ژاندامری هم عقب نشسته بود. موشک آرپی جی داشت تمام می شد. رضا گفت زود برو مهمات بیاور. مسیر کانال را طی کردم تقریباً 300 متر بود، صندوق پر از موشک را برداشتم و سریع از بالای کانال به طرف باغ آمدم. در بین راه تیرها از بغل گوشم رد می شدند ولی هیچ کدام به من نمی خورد. چند بار از شدت ضعف به زمین خوردم و برادری مرا کمک می کرد. وقتی به نزدیکی های باغ رسیدم صحنه را عوض شده دیدم. بچه ها آن شور و شادی را از دست داده بودند، مهمات خمپاره تمام شده بود، تفنگ ضد تانک 57 هم مهمات نداشت.
به رضا گفتم بیا موشک آوردم. دیدم رضا کمی گرفته شده است. بعد از یکی دو لحظه دیدم که داخل یک پتو اصغر گندمکار را آوردند، شکمش پاره شده بود. عرق سردی رخسارش را گرفته بود و چشمانش داشت به زردی می رفت. بالای سرش کنار خاکریز نشسته بودم. مدام زیر لب خدا را سپاس می گفت. رضا حمایل او را باز کرد و با شال گردنش عرق از سر و صورت اصغر را پاک کرد.
اکبر را دیدم که با صدای بلند و خالی از عصبانیت داد می زند شلیک کنید با هر چه دارید بجنگید تا شرف و حیثیت خود را باز یابید و لحظاتی بعد آخرین کلمات از دهان اصغر بیرون می آمد. صدایش بی اندازه ضعیف بود و حتی رضا هم نمی فهیمد چه می گوید و بعد به سوی خدا شتافت. کوس ناامیدی در گوش هایم طنین می انداخت، ساعت تقریباً5/11 بود. اسلحه ی تمام بچه ها از شن گیر آمده بود، تیربارها هم یا مهمات نداشتند و یا گیر کرده بودند.
اکبر در باغ بود و خوشحال بودیم که لااقل اکبر زنده بود ولی در همین موقع بود که پیکر به خون نشسته اکبر را آوردند . داخل پتو بود من او را ندیدم گفتند زخمی شده است، ما دیگر نمی دانستیم چکار کنیم. بعضی از نیروها به طرف شهر عقب نشسته بودند. نزدیکترین خط به دشمن، من یا چند نفر دیگر بودیم. تانک ها به فاصله نزدیکی رسیده بودند و ساعت تقریباً 2 بعدازظهر بود. غلام رضا بستانپور با علی عیسوی آمدند. بعد غلام رضا یک دارگون به طرف تانک شلیک کرد و بلافاصله افتاد روی زمین و فریاد زد وای گوشم، صدای شلیک موشک بی اندازه زیاد بود و پرده گوشش را پاره کرده بود. بعد از چند دقیقه ای که سر حال امد با هم (عیسوی) از داخل کانال می آمدند به طرف باغ. من هم خسته و کوفته در داخل کانال نشسته بودم. نمی دانستم چه بکنم، ضعف زیادی به من دست داده بود. غلام رضا گفت ژسه را بده تا تمیز کنم. قمقمه اش را گرفتم آمدم اول جاده و آب کردم. موقع برگشتن برادران زیادی از من طلب آب کردند و من هم به آن ها قمقمه آب رامی دادم آن ها فقط گلوی خود را خیس می کردند.
ایثار و گذشت به حد اعلای خود رسیده بود. در نزدیکی باغ برادری چند دانه خرما در جیبش بود آن را بین بچه ها تقسیم کرد. بعد جلوتر آمدم غلام رضا را ندیدم. حمید خسروی در سنگر بود آب را به او دادم بعد گرفتم و روانه باغ شدم. یک توپ به خاکریز خورد بعد دیدم که عبدالرضا آهنکوب دارد در خاک و خون می غلتد. او را بغل کردم آوردم عقب و آب را به سر و صورتش پاشیدم. بعد کریم ملک زاده که از بچه های کازرون بود او را به شهر انتقال داد. بعد از آن جلوتر رفتم برادری را دیدم که در میان خارها افتاده و نفس های آخر را می کشد. خون زیادی از او رفته بود. از این که نمی توانستم به او کمک کنم رنج می بردم و در این موقع که تقریباً ساعت 5/4 بود چند نفری بیشتر نبودیم که مانده بودیم و مقابله می کردیم. از شدت گرسنگی دیگر راه رفتن هم برایم مشکل بود. بی خود به زمین می خوردم. آمدم پیش حمید خسروی. پیروان هم در سنگر بود. حمید گفت من زیاد گرسنه هستم پشت سرما داخل باغ سبزی کاشته بودند. امدم و مقداری از آن را برای بچه ها آوردم. در کنار سنگر حمید دو نفر دیگر از تهران بودند. همه رفته بودند. بعد از آنکه مقداری از سبزی ها را به حمید دادم گفتم که من به خاکریز بغل می روم، چون تانک ها در آن مسیر نزدیکتر بودند. هر چه به حمید گفتم نیامد. بعد حمید گفت دنبال من نیائید من شهید می شوم و گفت من دو تانک می زنم و بعد شهید می شوم. در همین موقع نفرات پیاده دشمن را دیدم که با عجله هر چه تمامتر به طرف ما می آیند. آن ها حدود 5 نفر بودند بعد پشت خاکریز کوتاهی کمین کردند که ما را بزنند. چند رگبار بما بستند. ما هم تیر نداشتیم جز دو عدد نارنجک تفنگی ژسه که پرتاب کردم درست روی سرشان و چند لحظه بعد خبری از آن ها نشد. آن وقت آرپی جی گندمکار که خونش در آن ریخته بود برداشتم و به طرف جاده حرکت کردم. در میان راه کاظم فتاحی را دیدم که حالتی غمگین داشت، قدمهای سنگینی را بر می داشت. قیافه ها هرگز به انسان شبیه نبود. تمام هیکلمان زیر خاک شده بود. کمی که راه آمدیم دیدیم یکی از برادران روی زمین افتاده و سر ندارد از روی حسرت به او نگاه کردم و دو دست و پا هم انجا بود. بعد کاظم گفت بیا غصه نخور این احمد است که میگفت دوست دارم مثل حسین شهید شوم. عاقبت همین طور شد بی سر شهید شد. کاظم دیده بود که توپ زدند و احمد شهید شد. کمی جلوتر رفتم فرج عسکری را دیدم که زخمی شده بود. تانکها از نزدیک رد می شدند. یک آرپی جی زدم خورد به جلو تانک. تعداد تانک ها زیاد یود و هر لحظه به خاکریز نزدیکتر می شدند، دو سه نفر از برادران فرج را بر روی برانکارد گذاشتند و به طرف شهر آمدند، در راه صمد نحاسی را دیدم که مدام گریه می کرد، احمد پسر خاله اش بود. زیاد تشنه بودم. در میان راه مغازه ای باز بود نمی دانم چه فکری می کرد چند نفر بودیم تقاضای آب کردیم اول نداد بعد بامنت مقدار آبی به بچه ها داد. راه را ادامه دادیم، تا شهر خیابانها خلوت بود فقط هر که می دیدیم آواره ای بود مثل خودم. ازروی پل گذشتم داخل ژاندارمری. آن جا تعداد زیادی از بچه ها جمع بودند چند افسر و درجه دار با پر روئی زیاد روی صندلی تکیه داده بودند. هوا نزدیکی غروب بود. بچه ها تماماً تشنه بودند، آب رودها زیاد گلی بود. از آن ها طلب آب کردیم بما گفتند که ما از هوا آب می آوریم. یک ظرف پلاستیکی نیمه بود که هر کدام کمتر از نصف لیوان آب خوردند.
از این که چرا به کمک ما نیامدند یکی دو نفر اعتراض کردند و یک تهرانی ضامن نارنجک را کشیده داد می زد نامردها شماها را می کشم و بعد هم ژاندارمری راترک کردیم. و هر چند نفری داخل یکی از خانه ها رفتیم. هوا داشت غروب می کرد. نمی دانستم کجا بروم. بچه ها از شهادت احمد داودی، اکبر پیرویان، اصغر گندمکار و دیگر شهدا حرف می زدند. بعد یکی آمد و گفت خسروی هم شهید شده. تصمیم گرفتم با نصراله سبزی و علیرضا عیسوی و کاظم فتاحی و نوراله داودی، عباس فضل پور و صمد نحاسی به یکی از خانه ها برویم تا فردا صبح. راه افتادیم بعد از طی مسافتی کوتاه در یکی از خانه های ابو جلال شمالی واقع در غرب سوسنگرد، پشت رودخانه مستقر شدیم. تمام خانه ها خالی بود. دو سه نفری را دیدم که مظلومانه زیر یک پل کوچک زندگی می کردند. بعد از این که وارد خانه شدیم بدون سر و صدا رفتیم داخل یک اطاق و از بشکه آب وسط حیاط کمی بردم داخل تا رفع تشنگی کنند.
هر کدام از بچه ها یک اسلحه داشتند آن هم زیاد کثیف بود. در اولین فرصت اسلحه ها را تمیز کردیم و با روغن خوراکی آن را چرب کردیم. بعد مقداری آرد خمیر کردم و روی اجاقی که در اطاق بود نان پختم. هر چه گشتم نمک پیدا نکردم هر طور شده بود نان درست شده را خوردیم. بی اندازه خوشمزه بود چرا که بعد از یکی دو روز گرسنگی معلوم بود انسان چه اشتهایی دارد. هوا داشت تاریک می شد. نمی دانستم که در این قسمت عراقی ها نفوذ کرده بودند یا نه؟ ظرف آبی برای بچه ها آوردم گذاشتم. پشت در اطاق. نماز خواندیم بعد هر کدام اسلحه اش را کنار خودش گذاشت و دراز کشید. بچه ها از شدت خستگی خوابشان برد ولی من هر کاری می کردم خوابم نمی برد. نماز شب خواندم. بعد در نزدیکی های اذان صبح بچه ها را بیدار کردم. نماز که خوانده شد نمی دانستیم چه بکنیم، هدفی جز جنگیدن نداشتیم........
منبع : هفته نامه ی بیشاپور